خرید بک لینک

چندیــــــن ساعت به صفحه سفید زل زدن و فکر کردن به اینکه چقدر شبیه ذهنمه و در نهایت، طبق عادت همیشگی با چرت ترین و رک ترین جملات ممکن پُرِش کردن.

و البته، زیاد شدنِ زجر دهنده اعدادِ پایین صفحه. دوازده دو نقطه سه، صفر، شد صفر، دو، دو نقطه، صفر، نه.

به خدا که ساعت مزخرف ترین اختراغ بشره.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی. برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم. تصور می کردم زیاده رویست. زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن روزهایی که با چشم های براقِ پرسشگر زل می زدند به پرده سینما.. آن روزهایی که هنوز جوان هایی بوده اند با رویاهای تعویض جهان شاید؛ فکرش را می کرده اند که بیست و سه سالِ بعد.. بچه هایشان، وقت غروب آفتاب و نفس زنان از دو قدم کوه نوردی، همان کتاب را دست به دست کنند..؟ فکرش را می کرده اند این جایی ایستاده

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

دلخوشی های خیلی ریزِ سبزآبی ای تویِ زندگیِ من وجود دارند که هربار یک نفر زیاده از حد به حریم دل و زندگیَم نزدیک می شود، لبخند را می پاشم توی صورتش و بهشان فکر می کنم. با یک لبخندِ تخسِ « هنوز این یکی را که نمی دانی!» طور.

بعد حسِ امنیت می کنم و این نفس هایِ آرامِ بعدترش... انگار که آتنایِ واقعی از ذوقِ پیروزی کوچکش، انگشت شست را با لبخند گرفته باشد توی صورتِ بهار.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33


برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

کاش فرشته بودم و از بالام، گردِ جادویی پایین می ریخ.
کاش اسبِ وحشی بودم تو دشتای مغولستان.
انسان بودن..؟ نه، ممنون. خیلی پیچیده س.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

تو فکر کردی من کوچکترین اهمیتی می دم که اولین بار درو کوبیدی تو صورتم؟-_- بله، و دقیقا همینجا سرت تلافی می کنمش. اسم سخت، از روایت حذف شدی. مخاطبمی. شاید اگه تو حالتای آتنی ـم قرار نمی گرفتم، شاید اگه حس نمی کردم باید از یه طوفان عظیم دقیقا کنارِ نگهبانی شهرک جلوگیری کنم، اگه اون روز فیلم چند دقیقه ایِ کانالِ مونا برزویی رو برات نمی فرستادم، اگه پنجشنبه کمتر از یک دقیقه دیرتر به ایستگاه رسیده بودی، اگه غروبِ آفتاب از پشتِ برجِ آزادی اینقدر تاثیر گذار نبود؛ ما امروز اون دو نفری نبودیم که نسترن شرقی رو دنبالِ پلاکِ 555 بالا و پایین می کردیم. دستایِ من اون دستایِ مضطرب و لرزونی نبودن که پیچک آ رو از زنگِ خونه کنار می زدن و تو اونی نبودی که می دوید و تویِ مه کمرنگ می شد؛ و آیدا شاملو امروز میزبان ما نبود. شاید ما امروز اون دو نفری نبودیم که از درِ خونه ویلاییِ بامداد رفتیم تو، از کنارِ درختِ معروفِ دو نیم شده رد شدیم، و ما اون دو نفری نبودیم که روی صندلیایِ خونشون گربه ها رو با پا نوازش می کردیم. می دونی، بعضی وقتا دقت اتفاقات گیجم می کنه. بعضی وقتا حس می کنم کسی داره ما رو می نویسه، ک

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

یک نفر بیاید به من مثلِ آدم دوست داشتن، مثلِ آدم مدرسه رفتن، مثلِ آدم متنفر بودن، مثل آدم زندگی کردن و مثلِ آدم حرف زدن را یاد بدهد. رک باشیم، چند روزیست حسابی ترسیده ام. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است یک زنِ راضی بشود. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است با این آدم ها زندگی کند. دوست هایی داشته باشد و دشمن هایی. چه می دانم اصلا، شیوه زندگی آدم ها نیست. من از شجاعتم ترسیده ام، از بی فکری هایم ترسیده ام، از عدمِ قطعیتم ترسیده ام، از دختر بچه درونم ترسیده ام، از سایه ها وحشت کرده ام و امشب از آن شب هاییست که حس می کنم نه صبح خواهد شد و نه هیچ چیز درست. سردم هم شده.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

- ولی این که راهِ آخــره!

+ هس. ولی خب تازه اولشه.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

اسمِ دیگر برف، انتظار است. اسم دیگر برف، آنقدر پیچیده است که « اسم سخت» صدایش می کنم. اسمِ دیگرِ برفِ « پایانه کوهسار- صنعت» است و رک باشیم، اسم دیگر برف تویی. من یک روزِ سردِ نیمه برفی، تمامِ این کاشی ها را با ریتمِ اشعار و موزیک هایی که رنگ و بوی زندگی دارند رقصیده ام چون خیابان خلوت بوده، و باز هم از دوایِ « دخترِ خوبی نبودن» برایِ همه التهاب هام استفاده کرده ام و نمی دانید که چقَدَر جواب می دهد.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

1- یه جا خوندم طبقِ آمار، آدمایِ قشنگ دیدِ بهتری نسبت به دنیا دارن و فکر می کنن مردم مهربون ترن. چرا؟! به خاطرِ تاثیر ناخودآگاهی که چهره شون توی نحوه برخورد باهاشون می ذاره. 2- تو رو خدا به دختراتون، دخترِ دوست هاتون، دوست هاتون یا هر دختری که می شناسید به عنوان تعریف نگید خوشگل. چرا؟! بالآخره جایی رو پیدا کردم که بیشترِ دلایل رو توضیح داده بود. اینو بخونید. 3- یه چیز هایی مهم تر از سایز، حالت و رنگِ چشم درونش وجود داره.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 6:33

صفحه بندی